آرزو
حاضر شد بله رو بگه و ازدواج کنه. بچه که بود ساعت مچی خیلی دوست داشت اما هیچ وقت نداشت. سال ها گذشت اما همچنان ساعت مچی نداشت . تا اینکه یه روز فهمید اگه ازدواج کنه میتونه ساعت داشته باشه یکی مال اون یکی مال شوهرش. پس با تمام آگاهی این کارو کرد. .بله رو گفت و داماد هم دستشو گرفت و ساعت مچی رو روی دستش بست .دختر خوشحال شد و داماد رو بوسید . بعد از اون دیگه یادش نیومد که چرا ازدواج کرده بود اما ساعتشو همیشه دوست داشت و تا آخر عمر با ساعتش به خوبی و خوشی زندگی کرد .
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
