نگاهی که می شکند
مثل هر روز نتوانست ببیند که بانویی با گیسوان رقصان، به جای رفتن، سر برمیگرداند و به رویش لبخند میزند؛ با اندامهایی ظریف، که در باد موج میخوردند، و چشمانی که در اعماقش شوقی جادویی بود؛ گویی در نگاه و لبخندش، زندگی آرام آرام بال می گسترد و همه جا را میپوشاند. اکنون حس کرد که بانو پس ازسالها مصمم است به راه خودش میرود. با نگاهی که در حال خشک شدن بود، و ردی از طلسمی که آرام آرام میشکست...
پیرمرد نگاهش را از روی عکس لغزاند و سیگاری آتش زد. کنار پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. برف میبارید...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
