تبليغاتX
هزاردستان - شانس

هزاردستان

نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌ نویسی

شانس


هیچ کس تصور نمیکرد یک سال بعد از آوردنش به خونه، مامانی بالاخره حامله بشه. روزها بغل مامان دراز میکشید و با تعجب زل میزد به شکم ورم کردش، گاهی هم دستای نرمش رو آروم روی شکمش میذاشت.

                                                          ***

اون روز سوار ماشینش کردن و بردنش گردش، سرشو از شیشه بیرون گذاشته بود و باد توی موهاش میپیچید، در که باز شد مثل همیشه فرزی پرید بیرون، صدای گاز ماشین که اومد روشو برگردوند و دور شدن ماشین رو دید، بعد از اون روز گشتن دنبال غذا و فرار از دست سگهای ولگرد هیچ وقت بهش فرصت نداد به ارتباط شکم باد کرده و تنها شدنش فکر کنه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  |