تبليغاتX
هزاردستان - بانک

هزاردستان

نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌ نویسی

بانک


تصور کاری که میخواست بکنه عرق سرد روی پشتش میشوند، وارد بانک شد، نوبت گرفت و روی یک صندلی خالی نشت، نقشه اش رو توی ذهنش مرور کرد، سعی داشت اضطرابش رو پنهان کنه، دستش رو توی جیبش برد و بسته ای که به دقت ته جیبش پنهان کرده بود رو لمس کرد. اگه به باجه دیگه فرستاده میشد همه نقشه هاش بهم میخورد.

 نوبتش شد، بلندگو شماره رو دوباره اعلام کرد، به طرف باجه رفت

-سلام خانم "س" لطفا موجودی حسابم رو بدید؟

-سلام، امروز باره چهارمه موجودی میگیرید!

                                                                   ***

از بانک اومد بیرون، جعبه حلقه رو توی جیبش لمس کرد، بازم جرات نکرده بود تقاضاشو بگه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  |