آن روز که باران نیامد
باران نمیامد. تخته سنگ با خود اندیشید: "پس امروز حتما میاید! امروز او را در آغوش میگیرم! اگر امروز هم نتوانم، خودم را میکشم!" آمد. دخترکی ، که آن دره را برای تمرین نقاشی انتخاب کرده بود. دره ای کوتاه که تخته سنگ بالای آن می نشست. هر بار که دخترک میامد برای نقاشی، تخته سنگ از آن بالا با حسرت او را نگاه میکرد. دل به دریا زد. خود را تکانی داد و از بالای دره خود را به سوی دختر پرتاب کرد. در آغوشش گرفت. بالاخره توانست. تخته سنگ سرد، گرم شده بود و گونه هایش گل انداخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
