آخر خط
اتوبوس چهارم هم پر شد و راه افتاد. كمكم داشتم نگرانش میشدم. هنوز نشسته بود و جلو را نگاه میکرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: "مادر جان کجا میخوای بری؟" انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: "هیچجا". برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش میشد. اتوبوس پنجم نیمه خالی سر رسید. پیرزن اینبار بلند شد و لنگلنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. كيسه پول خرد از دستش افتاد و سكهها پخش شد روي زمين.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
