تبليغاتX
هزاردستان - آخر خط

هزاردستان

نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌ نویسی

آخر خط


اتوبوس چهارم هم پر شد و راه افتاد. كم‌كم داشتم نگرانش می‌شدم.  هنوز نشسته بود و جلو را نگاه می‌کرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: "مادر جان کجا می‌خوای بری؟" انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: "هیچ‌جا". برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش می‌شد. اتوبوس پنجم نیمه خالی سر رسید. پیرزن این‌بار بلند شد و لنگ‌لنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. كيسه پول خرد از دستش افتاد و سكه‌ها پخش شد روي زمين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  |