تبليغاتX
هزاردستان - مه گل

هزاردستان

نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌ نویسی

مه گل


در لابی فرودگاه منتظر بود تنها صدای پیجر که ساعت های پرواز  را اعلام می کرد، به گوشش می رسید.
یاد مادر افتاد و  قرآنی که از زیرش عبور می کرد، کاسه ی آبی که پشت سرش می ریخت ... بغض راه گلویش را می فشارد.
عشق علی باعث شد مَه گل خاطراتش را در یک چمدان بگذارد و راهی لندن شود...
دست های مردانه روی چشمانش را با اشتیاق لمس کرد، آرام برگشت...
چشم در چشم هم،  مقابل هم ... نفسشان در سینه حبس شده بود...
آرزو می کرد زمان بایستد و در آغوش محبوب جان سپارد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  |