سيب
خودشو ديد كه داره با پسر چهار ساله اش رو ابرها را ه مي ره
- چه تختخواب نرمي "آريا"! اينجا كجاس؟ دلم خيلي برات تنگ شده!
- ماماني اينجا بهشته! بيا اين سيبو بخور!
"نسيم" سيب سرخو گاز زد: خيلي شيرين بود.
- اينو از كجا آوردي؟
- ازونجا مامان!
نسيم با چشم رد انگشتان آريا رو دنبال كرد. نوري چشمش رو سوزوند و بعد سياهي بود.
چشم كه باز كرد؛ صداي گرم و مردونه اي زير گوشش گفت:" چه پسري زاييدي عزيزم! مث سيب سرخ!"
نسيم به صورت نوزادش خيره شد؛ " آرياي من! تو دوباره برگشتي!"
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
