باريك و تاريك
جوانی باریک و تاریک هم کنار آقای مدیر ایستاده بود و ما وقتی فهمیدیم همان معلمی است که با لگد سه تا از دنده های پاشا را شکسته کمی آرام شدیم هرچند از دوشنبه بازار تا مدرسه را با شتاب آمده بودیم و ستار چند بار دست در جیب کاپشنش کرده بود.
آقای مدیر کنج خلوت دفتر را به ما تعارف زد و به مرد میانسالی که احتمالن آبدار چی بود گفت: حسن آقا چار تا چایی بیار.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
