چراغ ها قرمزند. آواها خاموش . همه به هم خیره . پلیس سوت میزند، حرکت همه با هم . هیچ کس به دیگری نگاه نمی کند.باران تندتر میبارد . درختان برهنه ، سایه ها همه خیس ، جرثقیل ها بیکار ، زن و مرد سر به زیر .انقلاب نزدیک .
مرد راننده برف پاکن را روشن خاموش روشن میکند ، خانوم انقلابه پیاده میشی ؟ بله آقا هر جا که بشه.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
آن روز، روز تولدش بود. ساعت نزدیک 6 بود که با حوصله آرایش کرد.بلیط تئاتری را که از چند هفته قبل برای آن شب رزرو کرده بود در کیفش گذاشت و از خانه خارج شد.بعد از تئاتر شام مفصلی در یک رستوران مجلل خورد و به خانه اش که به تازگی اجاره کرده بود بازگشت.مشغول نوشتن وقایع مهم سال قبل در دفترچه یادداشت سالانه اش بود که تلفن زنگ زد.شماره مشتری قدیمی اش را شناخت.گوشی را برداشت و گفت:شب های تولدم کار نمی کنم و تلفن را قطع کرد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
مرد كه شيفته شد ديگر چيزى نمىدید جز زن. اگر زن مىگفت طاووس، مرد به هندوستان مىرفت و اگر زن هوس پنگوئن مىكرد، مرد سفر به قطب جنوب را به جان مى خريد چه رسد به چغندر پخته در شب عيد و تخم كفتر در شب يلدا. اينگونه بود كه وقتی زن برانگيخته از ديدن عكس اسكلت دو عاشق كه دست در دست هم به گور خفته بودند فرياد كشيد: "آه، اى كاش ما هم اينگونه بميريم"، مرد معطل نكرد، با چكش بر جمجمهِی زن كوبيد، خودش سم خورد و دست در دست زن در آغوشش دراز كشيد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
"نمی دونم وقتی پیشم هستی و توی بغلمی احساس آرامش و امنیت می کنی یا نه؟ ولی آرزومه که اینطور باشه."
جمله هاش داشت از پشت تلفن می خورد روی گردنم ,از روی گردنم سر خوردند و همین طور پایین رفتن تا به نوک انگشت های پام رسیدن ,یه حرکت کوچولو به پام دادم وجمله رو انداختم روی فرش اتاق تا بهتر بتونم ببینمش ; وقتی جمله رو دیدم , چطوری می تونستم بگم:"عزیزم من وقتی پیشت هستم هیچ احساسی ندارم. مطلقا هیچ!
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
دقايقي پيش در استخر بزرگي واقع در پايتخت كشورمان ،يك آميب متولد شد .
مادر اين آميب به خبرنگار واحد مركزي خبر گفت تصميم دارد فرزند خود را براي تحصيلات عالي به آب هاي آزاد جهان بفرستد و از دولت تقاضاي بورسيه كرده است...
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
پيرمردهر روزسر چهارراه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بد و كه داره تموم مي شه.
قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زدكسي مشتري كبريت هايش نشد. آن روزپيرمردحواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
حاضر شد بله رو بگه و ازدواج کنه. بچه که بود ساعت مچی خیلی دوست داشت اما هیچ وقت نداشت. سال ها گذشت اما همچنان ساعت مچی نداشت . تا اینکه یه روز فهمید اگه ازدواج کنه میتونه ساعت داشته باشه یکی مال اون یکی مال شوهرش. پس با تمام آگاهی این کارو کرد. .بله رو گفت و داماد هم دستشو گرفت و ساعت مچی رو روی دستش بست .دختر خوشحال شد و داماد رو بوسید . بعد از اون دیگه یادش نیومد که چرا ازدواج کرده بود اما ساعتشو همیشه دوست داشت و تا آخر عمر با ساعتش به خوبی و خوشی زندگی کرد .
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
عصر که می شه حالت تهوع می یاد. یه چیز سنگین, خیلی سنگین که رنگش کبوده , می یفته روی گردن و شونه هات. دهن ات مزه ی سگ مرده میده. نمی دونی سگ مرده چه طعمی داره ولی قشنگ معلومه که بعضی موقع ها آدم دهنش مزه ی سگ مرده میده.
سردی بستنی قیفی توی دهنت با معده خالی می ماسه که دلت خدا می خواد.
بعدش می دونی چی کار می کنی؟ فقط یه لبخند گنده ی بی دلیل می یاد روی صورتت با کلی کلمه ی تکراری روی لب هات که حالا بوی سگ مرده میده.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
مش سلمان . كارگر. زن وپنج تا بچه . صبح تا شب كار.سيلي. صورت سرخ. صف اول نماز.
مش سلمان . طبقه سوم . سقوط. بيمارستان. عصا. بيكاري.
مش سلمان. كارفرما. دعوا.قرارچي؟ قرارداد چي ؟ فحش.درگيري. زن وبچه. گرسنگي.شكايت . بروفردابيا. دختردم بخت. قرض. ندارم ندارم ها.
مش سلمان.چرخ دستي. انگور فروشي . پاي لنگ. بدوانگوردارم.خفه شو سرظهره.چرادادمي زني؟انگورهاي مانده. مامور.سد معبر. دعوابيكاري.
.شرمندگي . دو دل. نكنم چه كاركنم.
مش سلمان. آب انگور. حرارت . بطري.مشتري پشت مشتري. موسيوسلمان. پول. سيري. صف اول نماز.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
شاخم در ميان شكاف صخره اي گير كرده است. يك نفر با اره به سمتم مي آيد تا شاخم را ببرد ، سمم را به سينه اش مي كوبم و او را نقش زمين مي كنم .از تكان خوردن من صخره فرو مي ريزد.
هم اكنون با گنجشكان كوچك آسمان به پرواز در آمده ام و شاخم سالم است.
از اين بالا مي توانم مرتعي را ببينم كه گاو ها در آن علف مي خورند ولي هيچ كدام شاخ ندارند.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
زنگ درخت رو میزنم ، آواز کلاغ رو میشنوم از تنه اش بالا میرم و در رو پشت سرم میبندم و فکر میکنم اون قوهای توی باغ ملی کجا میمیرند؟!
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
خیلی وقته که شلوارم میفته, سه ماه که با بابام آشنا شدم و حالا می تونم کمربندش رو بگیرم , حتی صبح ها هم که می خوام برم بیرون ,چون نمی دونم چه طوری باید کمربند رو ببندم ,بابام برام می بنده.
خوشحالم که دیگه شلوارم توی خیابون نمی یفته. وقتی توی خیابون بالا پایین می پریدم , بعدش هی باید یه جوری , یه جوری که که هیچ کس نفهمه شلوارمو می کشیدم بالا. رفیقمم شلوارش می یفته ولی به جای کمربند یه کش مشکی دور شلوارش بسته , باباش هنوز با اون آشنا نشده.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
كارش رنگ كردن مردم بود.البته يكي از كارهايش. مادرش مي گفت: پسر آخه اين هم شد كار. اين كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمياد.
پسر مي خنديد و مي گفت: يه جوري حرف مي زني انگاردارم خلاف مي كنم. مادر اين كارم بهتر از دستفروشي و كارهاي ديگه س. به خصوص وقتي بازي ها ملي يا دربي باشه.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
داشتم تصميم مي گرفتم از آبشار كوچكي كه در اين نزديكي است بالا بروم و در دريا زندگي كنم ، يا اينكه در همين رودخانه بمانم، و يا به بركه ي پايين دست بروم.
اما گويا ماهيگير زودتر از من تصميم خود را گرفت ؛چون بي درنگ از ميان ماهي هاي درون تورش مرا انتخاب كرد.
+ نوشته شده در جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
بعد پشت كامپيوتر نشست و انگشتانش را به كيبورد آغشته كرد.
بعد رو به كتابخانه ايستاد و انگشتانش را به كاغذ ها داد.
بعد كنار مبل نشست و انگشتانش را با ريتم صدايي به پايش نزديك و دور كرد.
بعد به آشپزخانه رفت و انگشتانش را در قابلمه سوزاند.
بعد...
نه او هيچ گاه مطرح نخواهد شد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
پريشب خواب ديدم پدرم از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند
ديشب روح پدرم را ديدم كه از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند.
امشب پدرم را مي بينم كه از پشت نرده ها با چشمان هميشه اش به من نگاه مي كند.
اگرآن شب به بسترش رسيده بودم...!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
مثل هر روز نتوانست ببیند که بانویی با گیسوان رقصان، به جای رفتن، سر برمیگرداند و به رویش لبخند میزند؛ با اندامهایی ظریف، که در باد موج میخوردند، و چشمانی که در اعماقش شوقی جادویی بود؛ گویی در نگاه و لبخندش، زندگی آرام آرام بال می گسترد و همه جا را میپوشاند. اکنون حس کرد که بانو پس ازسالها مصمم است به راه خودش میرود. با نگاهی که در حال خشک شدن بود، و ردی از طلسمی که آرام آرام میشکست...
پیرمرد نگاهش را از روی عکس لغزاند و سیگاری آتش زد. کنار پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد. برف میبارید...
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
دو نفر مورد عفو خداوند قرار گرفتند و از جهنم به بهشت رفتند. بهشتیان از یکی پرسیدند "به کدامین گناه به جهنم رفتی؟" پاسخ داد "در راهی سوار بر الاغ میرفتم، شب شد، افسار الاغ را به پایم بستم و خوابیدم، نیمه شب الاغ راه افتاد و مرا به دنبال خود مبکشید، دستم به هیزمی گرفت، آنرا بر زمین کوبیدم و الاغ را به آن بستم، صبحدم که خواستم راه بیافتم هیزم را درنیاوردم تا رهگذری الاغش را به آن ببندد".
از دیگری پرسیدند "تو چه گناهی کرده بودی؟" پاسخ داد "روزی هیزمی را که چون میخ به زمین فرو شده بود درآوردم مبادا پای رهرویی به آن بگیرد".
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
هیچ کس تصور نمیکرد یک سال بعد از آوردنش به خونه، مامانی بالاخره حامله بشه. روزها بغل مامان دراز میکشید و با تعجب زل میزد به شکم ورم کردش، گاهی هم دستای نرمش رو آروم روی شکمش میذاشت.
***
اون روز سوار ماشینش کردن و بردنش گردش، سرشو از شیشه بیرون گذاشته بود و باد توی موهاش میپیچید، در که باز شد مثل همیشه فرزی پرید بیرون، صدای گاز ماشین که اومد روشو برگردوند و دور شدن ماشین رو دید، بعد از اون روز گشتن دنبال غذا و فرار از دست سگهای ولگرد هیچ وقت بهش فرصت نداد به ارتباط شکم باد کرده و تنها شدنش فکر کنه.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
تصور کاری که میخواست بکنه عرق سرد روی پشتش میشوند، وارد بانک شد، نوبت گرفت و روی یک صندلی خالی نشت، نقشه اش رو توی ذهنش مرور کرد، سعی داشت اضطرابش رو پنهان کنه، دستش رو توی جیبش برد و بسته ای که به دقت ته جیبش پنهان کرده بود رو لمس کرد. اگه به باجه دیگه فرستاده میشد همه نقشه هاش بهم میخورد.
نوبتش شد، بلندگو شماره رو دوباره اعلام کرد، به طرف باجه رفت
-سلام خانم "س" لطفا موجودی حسابم رو بدید؟
-سلام، امروز باره چهارمه موجودی میگیرید!
***
از بانک اومد بیرون، جعبه حلقه رو توی جیبش لمس کرد، بازم جرات نکرده بود تقاضاشو بگه.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
مرد که خیلی عاشق بود، پشت شیشۀ آسمانخراش نشسته بود و سیگار میکشید. مرد آنقدر عاشق بود، که وقتی آخرین پک را به سیگار زد، یادش رفت که باید ته سیگارش را پایین بیاندازد؛ نه خودش را.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
بابایی میگوید: «انسی شبیه من است! دخترِ نازم به خودم رفته.»
من نمیدونم کجام به بابایی رفته؟ بابایی با اون سبیل کلفت و دماغ گندهاش! من که اصلاً سبیل ندارم! تازهاشم! خاله جون میگه: «خدا رو شکر که دماغت به بابات نرفته.»
مامانی اما میگه: «دختر نازم به خودم رفته.» اما من که مثل اونم نیستم. مامانی با اون جیجیهای گندهاش! من کجا شکل اونم؟ اگر مثل اون بودم که به تو جیجی میدادم تا زود خوابت ببره عروسک جون!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
دیشب که نتونستم با کامپیوتر بازی کنم، داداشم گفت: «ویروس گرفته». وقتی خواستم بخوابم، یادم اومد که هفتهی قبل که سرما خورده بودم هم دکتر گفت: «یک ویروسه!» و من دو روز بعدش خوب شدم.
امروز سرکلاس علوم، خانم معلممان گفت: «بیماری اسهال به علت یک ویروس است.»
حالا در فکر کتابها و دفترهایم هستم که زیر میز کامپیوترند، اگر کثیف شده باشند، بو بگیرند و زردیاش پاک نشود چی کار کنم؟
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد:
- سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
- نه!
یکی گذاشت کنار لبش. گوشهء دیگر لبش گفت:
- " هر وخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،...
-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد:
- ...بدون که سیگاری شدی!"
خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.
آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر میکنم.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
- فکر کردم رفتی!
ميخندد:
- نه، نرفتم.
نمیدانم چه احساسی دارم:
- کی میری؟ هفته دیگه؟
فکر میکنم اگه رفته بود چه میکردم؟میتوانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندويچ میخوردم. لبخند میزنم.
- به چی میخندی؟
به چشمانش نگاه نمیکنم:
- خوشحالم که نرفتی.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
زن داشت به زن پشت خط می گفت آمده تهران رفته اداره که حقوقش را درست کند. گفت باید کمی بیش تر از یک میلیون تومان بگیرد ولی اشتباهی سیصدش را کم کردهاند. گفت حالا که آمده تهران دارد میرود یک سر پیش "لیلا". گفت حامله است. زن پشت خط پرسید میخواهد چه کارش کند. زن گفت خودش می گوید دوستش دارد فقط نمیداند بچه برای کیست . هنوز تصمیمی ندارد که گردن کی بیاندازد بچه را.گفت نمی داند، بچه شاید برای رضا شود شاید علی شاید ... . زن برای بار سوم تکرار کرد که می خواهند بچه را نگه دارند فقط هنوز نمیدانند برای کی باشد.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
امشب به قصه دل من گوش مي کني و خيلي زياد از تو سپاسگزارم.
اما فردا شب حتما بگرد و يکي ديگر را پيدا کن.
من آنقدر ها هم که فکر مي کني بي کار نيستم!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
تو روزنامه نوشته بودند:هر سيگار پنج دقيقه از عمر را کوتاه مي کند.
با يک حساب سرانگشتي متوجه شدم که حداقل ۱۵سال اضافه زندگي کرده ام.مفت چنگم بود. بعد از ۳سال ترک سيگار يک نخ پال مال از همسايه گرفتم و آتشش زدم و تمام دود را يکضرب فرو دادم تو ريه ام.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
باران نمیامد. تخته سنگ با خود اندیشید: "پس امروز حتما میاید! امروز او را در آغوش میگیرم! اگر امروز هم نتوانم، خودم را میکشم!" آمد. دخترکی ، که آن دره را برای تمرین نقاشی انتخاب کرده بود. دره ای کوتاه که تخته سنگ بالای آن می نشست. هر بار که دخترک میامد برای نقاشی، تخته سنگ از آن بالا با حسرت او را نگاه میکرد. دل به دریا زد. خود را تکانی داد و از بالای دره خود را به سوی دختر پرتاب کرد. در آغوشش گرفت. بالاخره توانست. تخته سنگ سرد، گرم شده بود و گونه هایش گل انداخت.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|
اتوبوس چهارم هم پر شد و راه افتاد. كمكم داشتم نگرانش میشدم. هنوز نشسته بود و جلو را نگاه میکرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: "مادر جان کجا میخوای بری؟" انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: "هیچجا". برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش میشد. اتوبوس پنجم نیمه خالی سر رسید. پیرزن اینبار بلند شد و لنگلنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. كيسه پول خرد از دستش افتاد و سكهها پخش شد روي زمين.
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...
|