تبليغاتX
هزاردستان

هزاردستان

نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک‌ نویسی

اعلام نحوه داوری مرحله اول و اسامی داوران مسابقه داستانک‌نویسی هزاردستان


نویسندگان و شرکت کنندگان مسابقه داستانک‌نویسی هزاردستان

روز شنبه سوم اسفند، رای‌های خوانندگان منتشر می‌شوند. از میان این 81 داستانک که خوانده‌اید، ده داستانک به مرحله نهایی وارد می‌شوند.
شیوه محاسبه امتیازها به این ترتیب است:
- هر داستانک به ازای هر رای مثبت 5 امتیاز می‌گیرد و به ازای هر رای منفی 3 امتیاز از دست می‌دهد. بنابراین،‌ ده داستانک مرحله نهایی با احتساب بیشترین امتیاز انتخاب می‌شوند.
- چون این احتمال هست که امتیازهای چند داستان با هم برابر باشد، تعداد داستان‌های مرحله نهایی نیز به تبع افزایش خواهد یافت.
تبصره 1: همان‌طور که پیشتر هم گفته بودیم، آن دسته از کسانی که با اسامی غیر واقعی رای داده‌اند باید به سوالی که به ای‌میل آنها می‌فرستیم یا در بخش نظرات خصوصی وبلاگ یا وبسایت‌شان می‌گذاریم،‌ تنها در بخش نظرات خصوصی هزاردستان جواب بدهند.
تبصره 2: آرای کسانی که آدرس وبسایت یا ای میل خود را درج نکرده باشند در داوری محاسبه نمی‌شود.

داوران مرحله نهایی اینها هستند:
زهرا نوری – مریم منصوری - حنا گلکار– مانیا پاک‌پور - علی قلی‌پور – علی کرمی - علیرضا روشن - یونس لطفی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:8  توسط ...  | 

http://www.minimalstory.ir

به لطف دوست و همکارمان عباس حسین‌نژاد امکان بازدید وبلاگ هزاردستان در آدرس http://www.minimalstory.ir فراهم شد. از این پس مسابقه را در این نشانی نیز می‌توانید دنبال کنید. می‌نی‌مال استوری دات آی آر را به دوستان خود معرفی کنید.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 12:40  توسط ...  | 

شصت و هفت به علاوه ی چهارده می شود هشتاد و یک

چند تن از دوستان به اشتباه دریافته اند که منظور از "داوری داستانک‌ها از روز سوم بهمن ماه آغاز می‌شود" این است که روز سوم بهمن نیز می‌توانند داستانک‌های خود را برای مسابقه ارسال کنند که کرده‌اند. حرفی نیست. از میان چندین داستانکی که در این روز به دست ما رسیده است، چهارده داستانک را به لیست آثار راه یافته به مسابقه داستانک نویسی هزاردستان افزودیم که خوانده شوند و البته داوری. اولین داستانک به لیست افزوده شده "حواس پرت" و آخرینش "آرزو" نام دارد. تاریخ ثبت آثار جدید ساعت 0:0 در تاریخ جمعه چهارم بهمن است. با این حساب، حالا هشتاد و یک اثر آماده‌ی داوری‌اند.

از دوستانی که رای صائب خود را بر داستانک‌های ثبت شده در تاریخ چهارشنبه دوم بهمن مرقوم فرموده اند درخواست می‌شود به آثار جدید نیز رأی بدهند.   

نکته‌ی دیگر در مورد خصوصی شدن نظرات؛ یقین داشته باشید که به صلاح است و اگر ما این نکته را دیر دریافتیم حکایت آزمونی است که به خطا می‌افتد تا گزینه‌ای بی‌خلل جایگزینش شود که بی‌شک، شما در آزمودنش ما را انصاف داده و همراهی خواهید کرد.

و جواب به یک سوال تکراری: اسامی داوران به زودی اعلام خواهد شد.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 10:2  توسط ...  | 

دسترسی به نظرها پس از این خصوصی می‌شود

رفقا سلام. بار اول که پستی را با موضوع زمان انتشار داستانک‌ها در وبلاگ هزاردستان نوشتیم از شما خواستیم اگر پیشنهادی در این باره دارید از طریق جی‌میل به ما اطلاع بدهید. و خب! هیچکس پیشنهادی نداد. حالا دیگر تحمل کنید. کارها شده است. شائبه اینکه ممکن بود سوم بهمن هم جزو مهلت ارسال اثر باشد چندان پذیرفته نیست، چرا که نوشتیم داوری آثار از سوم بهمن آغاز می‌شود. از یعنی چه؟! با این همه، برای انتشار آثاری که دیرتر از موعد به دست ما رسیده‌اند فکری خواهیم کرد.

نکته دیگر اینکه بسته به خواسته خوانندگان، من‌بعد نمایش نظرها را عمومی نمی‌کنیم. موفق باشید و خوددار. تمرین انصاف کنیم نه آیا که بهتر است؟ اثر را نگاه کنید - قبل از اینکه رای بدهید - و رای را بر اساس برداشت خودتان بدهید. سنت خوبی نیست سنت پیروی از این و آن!

* درگذشت پدر همکار خبرنگارمان خانم آمنه فرخی را به او تسلیت می‌گوییم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 15:32  توسط ...  | 

آکواریوم

داشتم تصميم مي گرفتم از آبشار كوچكي كه در اين نزديكي است بالا بروم و در دريا زندگي كنم ، يا اينكه در همين رودخانه بمانم، و يا به بركه ي پايين دست بروم.

اما گويا ماهيگير زودتر از من تصميم خود را گرفت ؛چون بي درنگ از ميان ماهي هاي درون تورش مرا انتخاب كرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

رنگ

كارش رنگ كردن مردم بود.البته يكي از كارهايش. مادرش مي گفت: پسر آخه اين هم شد كار. اين كارها آخر و عاقبت نداره. خدارو خوش نمياد.

پسر مي خنديد و مي گفت: يه جوري حرف مي زني انگاردارم خلاف  مي كنم. مادر اين كارم بهتر از دستفروشي و كارهاي ديگه س. به خصوص وقتي بازي ها ملي يا دربي باشه.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

بابام و باباش

خیلی وقته که شلوارم میفته,  سه ماه که با بابام  آشنا شدم و حالا می تونم کمربندش رو بگیرم , حتی صبح ها هم که می خوام برم بیرون ,چون نمی دونم چه طوری باید کمربند رو ببندم ,بابام برام می بنده.

خوشحالم که دیگه شلوارم توی خیابون نمی یفته. وقتی توی خیابون بالا پایین می پریدم  , بعدش هی باید یه جوری , یه جوری که که هیچ کس نفهمه شلوارمو می کشیدم  بالا. رفیقمم شلوارش می یفته ولی به جای کمربند یه کش مشکی دور شلوارش بسته , باباش هنوز با اون آشنا نشده.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

خونه

زنگ درخت رو میزنم ، آواز کلاغ رو میشنوم از تنه اش بالا میرم و در رو پشت سرم میبندم و فکر میکنم اون قوهای توی باغ ملی کجا میمیرند؟!

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

شاخدار یا بی شاخ

شاخم در ميان شكاف صخره اي گير كرده است. يك نفر با اره به سمتم مي آيد تا شاخم را ببرد ، سمم را به سينه اش مي كوبم و او را نقش زمين مي كنم .از تكان خوردن من صخره فرو مي ريزد.

هم اكنون با گنجشكان كوچك آسمان به پرواز در آمده ام و شاخم سالم است.

از اين بالا مي توانم مرتعي را ببينم كه گاو ها در آن علف مي خورند ولي هيچ كدام شاخ ندارند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

مش سلمان

مش سلمان . كارگر. زن وپنج تا بچه . صبح تا شب كار.سيلي. صورت سرخ. صف اول نماز.

مش سلمان . طبقه سوم . سقوط. بيمارستان. عصا. بيكاري.

مش سلمان. كارفرما. دعوا.قرارچي؟ قرارداد چي ؟ فحش.درگيري. زن وبچه. گرسنگي.شكايت . بروفردابيا. دختردم بخت. قرض. ندارم ندارم ها.

مش سلمان.چرخ دستي. انگور فروشي . پاي لنگ. بدوانگوردارم.خفه شو سرظهره.چرادادمي زني؟انگورهاي مانده. مامور.سد معبر. دعوابيكاري.

.شرمندگي . دو دل. نكنم چه كاركنم.

مش سلمان. آب انگور. حرارت . بطري.مشتري پشت مشتري. موسيوسلمان. پول. سيري. صف اول نماز.

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

تهوع, اثری از سارتر

عصر که می شه حالت تهوع می یاد. یه چیز سنگین, خیلی سنگین که رنگش کبوده , می یفته روی گردن و شونه هات. دهن ات مزه ی سگ مرده میده. نمی دونی سگ مرده چه طعمی داره ولی قشنگ معلومه که بعضی  موقع ها آدم دهنش مزه ی سگ مرده میده.

سردی بستنی قیفی توی دهنت با معده خالی می ماسه که دلت خدا می خواد.

بعدش می دونی چی کار می کنی؟ فقط یه لبخند گنده ی بی دلیل می یاد روی صورتت با کلی کلمه ی تکراری روی لب هات که حالا بوی سگ مرده میده.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

آرزو

حاضر شد بله رو بگه و ازدواج کنه. بچه که بود ساعت مچی خیلی دوست داشت اما هیچ وقت نداشت. سال ها گذشت اما همچنان ساعت مچی نداشت . تا اینکه یه روز فهمید اگه ازدواج کنه میتونه ساعت داشته باشه یکی مال اون یکی مال شوهرش. پس با تمام آگاهی این کارو کرد. .بله رو گفت و داماد هم دستشو گرفت و ساعت مچی رو روی دستش بست .دختر خوشحال شد و داماد رو بوسید . بعد از اون دیگه یادش نیومد که چرا ازدواج کرده بود اما ساعتشو همیشه دوست داشت و تا آخر عمر با ساعتش به خوبی و خوشی زندگی کرد .

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

حواس پرت

پيرمردهر روزسر چهارراه مي ايستاد و داد مي زد: سه بسته كبريت هزار تومن. بد و كه داره تموم مي شه.

قيمت مناسبي مي فروخت و هميشه هم مشتري داشت. اما روزي هر چه داد زدكسي مشتري كبريت هايش نشد. آن روزپيرمردحواسش نبود كه داد مي زند: يك بسته كبريت هزار تومن.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

مقدور نیست!

دقايقي پيش در استخر بزرگي واقع در پايتخت كشورمان ،يك آميب متولد شد .

مادر اين آميب به خبرنگار واحد مركزي خبر گفت تصميم دارد فرزند خود را براي تحصيلات عالي به آب هاي آزاد جهان بفرستد و از دولت تقاضاي بورسيه كرده است...

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

بذار برای یه وقت دیگه

"نمی دونم وقتی پیشم هستی و توی بغلمی احساس آرامش و امنیت می کنی یا نه؟ ولی آرزومه که اینطور باشه."

جمله هاش داشت از پشت تلفن می خورد روی گردنم ,از روی گردنم سر خوردند و همین طور پایین رفتن تا به نوک انگشت های پام رسیدن  ,یه حرکت کوچولو به پام دادم وجمله رو انداختم روی فرش اتاق تا بهتر بتونم ببینمش ; وقتی جمله رو دیدم , چطوری می تونستم بگم:"عزیزم من وقتی پیشت هستم هیچ احساسی ندارم. مطلقا هیچ!

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

مفتون

مرد كه شيفته شد ديگر چيزى نمى‏دید جز زن. اگر زن مى‏گفت طاووس، مرد به هندوستان مى‏رفت و اگر زن هوس پنگوئن مى‏كرد، مرد سفر به قطب جنوب را به جان مى خريد چه رسد به چغندر پخته در شب عيد و تخم كفتر در شب يلدا. اينگونه بود كه وقتی زن برانگيخته از ديدن عكس اسكلت دو عاشق كه دست در دست هم به گور خفته بودند فرياد كشيد: "آه، اى كاش ما هم اينگونه بميريم"، مرد معطل نكرد، با چكش بر جمجمه‏ِی زن كوبيد، خودش سم خورد و دست در دست زن در آغوشش دراز كشيد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

هدیه تولد

آن روز، روز تولدش بود. ساعت نزدیک 6 بود که با حوصله آرایش کرد.بلیط تئاتری را که از چند هفته قبل برای آن شب رزرو کرده بود در کیفش گذاشت و از خانه خارج شد.بعد از تئاتر شام مفصلی در یک رستوران مجلل خورد و به خانه اش که به تازگی اجاره کرده بود بازگشت.مشغول نوشتن وقایع مهم سال قبل در دفترچه یادداشت سالانه اش بود که تلفن زنگ زد.شماره مشتری قدیمی اش را شناخت.گوشی را برداشت و گفت:شب های تولدم کار نمی کنم و تلفن را قطع کرد.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

انقلاب

چراغ ها قرمزند. آواها خاموش . همه به هم خیره . پلیس سوت میزند، حرکت همه با هم . هیچ کس به دیگری نگاه نمی کند.باران تندتر میبارد . درختان برهنه ، سایه ها همه خیس ، جرثقیل ها بیکار ، زن و مرد سر به زیر .انقلاب نزدیک .

مرد راننده برف پاکن را روشن خاموش روشن میکند ، خانوم انقلابه پیاده میشی ؟ بله آقا هر جا که بشه.
+ نوشته شده در  جمعه چهارم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

یک مطلب مهم خطاب به خوانندگان


برای دیدن و خواندن داستانک‌ها به طور مستقل، پیشنهاد می‌کنیم به بخش آرشیو موضوعی وبلاگ بروید و روی عبارت آثار راه یافته به مسابقه داستانک‌نویسی هزاردستان کلیک کنید. داستانک‌های شما سه صفحه را به خود اختصاص داده‌اند. از خوانندگان می‌خواهیم هر سه صفحه را ببینند. اولین داستانک "زیر نور ماه" و آخرین داستانک منتشر شده "نگاهی که می‌شکند" نام دارد.   

کسانی که در نوشتن علاقه‌مند به رعایت نیم‌فاصله هستند اینجا را کلیک کنند. پس از اجرای این نرم‌افزار، به جای اسپیس برای فاصله،‌ از شیفت و اسپیس برای نیم‌فاصله استفاده کنید. در این برنامه،‌ ویرگول به جای شیفت و ف، با شیفت و ع اجرا می‌شود. البته با فعال کردن کلیدهای مبدل این نرم‌افزار به راحتی می‌توانید جای تناوین و اعراب‌ها و نشانه‌های نگارش را بیابید.

هزاردستان را تبلیغ کنید و کار یکدیگر را بخوانید.

* کسانی که به هزاردستان لینک داده‌اند ما را مطلع کنند تا به وبلاگشان لینک بدهیم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 10:16  توسط ...  | 

به این نکات توجه کنید:

امروز سوم بهمن و موعد درج داستانک‌های ارسال شده به "نخستین دوره‌ی مسابقه‌ی داستانک نویسی هزاردستان" است. از میان آثار ارسالی، ۶۷ اثر قواعد شرکت در مسابقه را رعایت کرده‌اند که برای داوری در اینجا قرار داده می‌شوند. به این موارد توجه کنید:

- داستانک‌ها بدون نام نویسنده منتشر شده‌اند تا رای به اثر داده شود نه به نام.

- برای ثبت نظر، درج نام و نام خانوادگی حقیقی و نشانی پست الکترونیکی یا وب‌سایت و یا وبلاگ ضروری است. نظراتی که این نکته را رعایت نکنند و نظرات خصوصی فاقد اهمیت هستند. هر فرد روی هر داستانک تنها می‌تواند یک‌ بار نظر بدهد. 

- از میان ۶۷ داستانک زیر، ۱۰ اثر  با رجوع به آرا خوانندگان انتخاب شده و به مرحله‌ی بعد راه می‌یابند. 

- رای خود را اینگونه بنویسید:
من به این داستان رای مثبت می‌دهم
من به این داستان رای منفی می‌دهم
من درباره این داستان نظری ندارم

- این مرحله از مسابقه تا سوم اسفند به مدت یک ماه ادامه خواهد داشت.

- هزاردستان را هر جور که می‌توانید تبلیغ کنید تا خوانند‌گان داستانک‌ها بیشتر باشند.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 7:30  توسط ...  | 

عرض ارادت


مرد هدیه ای که چند لحظه پیش از دختر گرفته بود را محکم به سینه اش چسبانیده بود و طول خیابان را طی می کرد . به صرافت افتاده بود ، یادگاری را برای همیشه نگهدارد. ولی از حواس پرتی  و شلختگی خودش می ترسید .  به این فکر می کرد که باید از این هدیه ارزشمند تا آخر عمر مراقبت کند . وارد خانه که شد هدیه را جلوی سینه اش گرفت و گفت ( تقدیم به بهترین همسر دنیا  )

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

تق تق


وحید حسابی تو خونه چسیده بود که در زدن.
تق تق
کیه؟
تق تق تق
بله؟ یک دیقه صبر کن الان می‌یام.
با شدتی بیشتر : تق تق تق تق
وحید سعی می‌کنه با یک حوله بوی چس رو از بین ببره.
بدون وقفه و با شدت به در می‌کوبند : تق تق تق
هر چه بادا باد
در حالی که دارن به در می‌کوبن می‌ره سمت در،  وقتی درو باز می‌کنه و هوای تازه رو استشمام می‌کنه اصلا یادش می‌ره که چرا اومده بود در رو باز کنه، واسه همین در رو باز می‌ذاره تا هوای خونه عوض شه.

در : آخیش، داشتم خفه می‌شدم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

آخر خط


اتوبوس چهارم هم پر شد و راه افتاد. كم‌كم داشتم نگرانش می‌شدم.  هنوز نشسته بود و جلو را نگاه می‌کرد. از توی باجه بیرون آمدم و گفتم: "مادر جان کجا می‌خوای بری؟" انگار با دیوار باشم. خواستم دوباره بپرسم که لبش تکانی خورد و جوری که انگار با خودش حرف بزند گفت: "هیچ‌جا". برف ریزی گرفته بود و شب داشت پیدایش می‌شد. اتوبوس پنجم نیمه خالی سر رسید. پیرزن این‌بار بلند شد و لنگ‌لنگان سمتش رفت. راننده که داشت از در پیاده می شد همانجا خشکش زد. كيسه پول خرد از دستش افتاد و سكه‌ها پخش شد روي زمين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

آن روز که باران نیامد


باران نمیامد. تخته سنگ با خود اندیشید: "پس امروز حتما میاید! امروز او را در آغوش میگیرم! اگر امروز هم نتوانم، خودم را میکشم!" آمد. دخترکی ، که آن دره را برای تمرین نقاشی انتخاب کرده بود. دره ای کوتاه که تخته سنگ بالای آن می نشست. هر بار که دخترک میامد برای نقاشی، تخته سنگ از آن بالا با حسرت او را نگاه میکرد. دل به دریا زد. خود را تکانی داد و از بالای دره خود را به سوی دختر پرتاب کرد. در آغوشش گرفت. بالاخره توانست. تخته سنگ سرد، گرم شده بود و گونه هایش گل انداخت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

آخرين خبر


تو روزنامه نوشته بودند:هر سيگار پنج دقيقه از عمر را کوتاه مي کند.

با يک حساب سرانگشتي متوجه شدم که حداقل ۱۵سال اضافه زندگي کرده ام.مفت چنگم بود. بعد از ۳سال ترک سيگار يک نخ پال مال از همسايه گرفتم و آتشش زدم و تمام دود را يکضرب فرو دادم تو ريه ام.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

شنونده


امشب به قصه دل من گوش مي کني و خيلي زياد از تو سپاسگزارم.

اما فردا شب حتما بگرد و يکي ديگر را پيدا کن.

من آنقدر ها هم که فکر مي کني بي کار نيستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

سه شنبه


زن داشت به زن پشت خط می گفت آمده تهران رفته اداره که حقوقش را درست کند. گفت باید کمی بیش تر از یک میلیون تومان بگیرد ولی اشتباهی سیصدش را کم کرده‌اند. گفت حالا که آمده تهران دارد می‌رود یک سر پیش "لیلا". گفت حامله است. زن پشت خط پرسید می‌خواهد چه کارش کند. زن گفت خودش می گوید دوستش دارد فقط نمی‌داند بچه برای کیست . هنوز تصمیمی ندارد که گردن کی بیاندازد بچه را.گفت نمی داند، بچه شاید برای رضا شود شاید علی شاید ... . زن برای بار سوم تکرار کرد که می خواهند بچه را نگه دارند فقط هنوز نمی‌دانند برای کی باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

سفر


- فکر کردم رفتی!
مي‌خندد:
- نه، نرفتم.
نمی‌دانم چه احساسی دارم:
-  کی می‌ری؟ هفته دیگه؟
فکر می‌کنم اگه رفته بود چه می‌کردم؟می‌توانستم روی مبل دراز بکشم، پتویی روی خودم بیندازم، پنجره ها را باز کنم و کتاب بخوانم. شام هم لازم نبود درست کنم، ساندويچ می‌خوردم. لبخند می‌زنم.
- به چی می‌خندی؟
به چشمانش نگاه نمی‌کنم:
- خوشحالم که نرفتی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

بعدِ صبحانه


بعدِ صبحانه ابروهایش بالا رفت. دنبال کیفش روی صندلی کناری گشت. درش باز بود. پاکت سیگارش را درآورد. با چشمهای مهربان تعارف کرد:
-          سیگار؟
ماتِ اداهایش، لبخند زدم :
-          نه!
یکی گذاشت کنار لبش. گوشهء دیگر لبش گفت:
-        "  هر وخ بعد ِ صبونه دلت سیگار خواس،...
-"خــواس" را کشیده و دلبرانه گفت – کبریت زد، نگرفت. کبریت دوم گرفت. جمله اش را تمام کرد:
-     ...بدون که سیگاری شدی!"
 خندیدیم، خنده اش رفت پشت ِدود غلیظ اولین پک که صورتش را هم از من گرفت.

آخرین جرعهء چای صبحانه که از ته لیوان سرازیر شد روی زبانم، دیدم شانزده سال است بعدِ صبحانه به او فکر می‌کنم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

کامپیوتر مریض


دیشب که نتونستم با کامپیوتر بازی کنم، داداشم گفت: «ویروس گرفته». وقتی خواستم بخوابم، یادم اومد که هفته‏ی قبل که سرما خورده بودم هم دکتر گفت: «یک ویروسه!» و من دو روز بعدش خوب شدم.
امروز سرکلاس علوم، خانم معلم‏مان گفت: «بیماری اسهال به علت یک ویروس است.»
حالا در فکر کتاب‏ها و دفترهایم هستم که زیر میز کامپیوترند، اگر کثیف شده باشند، بو بگیرند و زردی‏اش پاک نشود چی کار کنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت 0:0  توسط ...  | 

مطالب قدیمی‌تر